لحظه های وصال نزدیک است... 

ورود به خاطره انگیزترین ماه سال... 

"بهمن" برای همه زمستان است 

ولی برای من و همسرم ، 

از هر بهاری زیباتر است. 

و به راستی که تا ابد بهمن برایمان بهترین خواهد بود. 

365شبانه روز را کنارت گذراندم 

ولی هنوز هم انگار روی آسمان ها کنارت با رویاهایم پرواز میکنم! 

چرا هنوز هم به حقیقت پیوستن رویاهایم کنارتو باورش برایم سخت است؟!

اگر بخواهم از تمام خاطرات این 365روز از خدایمان تشکر کنم 365جلد کتاب 1000صفحه ای هم کم است 

پس بازهم فقط کوتاه برای تو بهترین خالقم مینویسم: خــــــــــــــــــــــــــــــداجونم عاشقتم و شـــــــــــــــکرت. 

به یاد و احترام خاطره سال گذشته که پس از مَـحرم شدن، شب تا صبح را به قم و جمکران رفتیم 

امسال هم نیز شب تا صبح را در قم و جمکران سپری کردیم... 

خوشحالم که لیاقت داشتیم و نصیبمان شد. 

همسرم، از خوبی هایت و خاطره هایمان نوشتن برایم سخت شده! 

چرا که خیلی از حرفها نوشتنی نیست و با شیطنت کنار گوش تو گفتنی است... 

پس ادامه حرف هایم را آرام در آغوشت که امن ترین جای دنیاست نجوا خواهم کرد... 

اما این جمله منه : دوستــت دارم خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیلی زیاد مَــــــرد من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 بهمن1393ساعت 0  توسط یاسمن | 

تویی که از بهشت خدا هوای زمین را داری سلام.

بر مشامم بوی اسفند محرم می رسید و سفری شگفت قسمتم شد که من یقین دارم حکمت هایی در آن بود که با عقل من نه ولی با قدرت او سازگار است!

سفری در رویا . . .

رویایی پر از معجزه

پر از مهربانی ، پر از دلتنگی ، پر از غم و اشک ، پر از ناباوری که آیا این منم که در کرب و بلا پا نهاده ام ؟!

هنوز هم باورش برایم سخت است که ؛

خدا رزق مرا اینگونه نوشت :

اربعین ، پای پیاده ، سفر کرب و بلا ...

ابری ام بارانی ام ، حال و هوایم خوب نیست

چشم سر خیس است اما چشم دل مرطوب نیست

این دل بی در اگرچه جای این و آن شده

غیر تو اصلا برای من کسی محبوب نیست

واقعا من دوستت دارم عزیز فاطمه

غیر یوسف هرکسی که دلبر یعقوب نیست

طاقت دوری ندارم رحم کن بر عاشقت

صبر من مانند صبر حضرت ایوب نیست

کربلا می خواهم آقا التماست می کنم

نامه ام را مهر کن هرچند که مکتوب نیست.

سفر من و همسرم به کربلا یعنی : غیرممکن ترین انتظار!

اینکه سفر من و تو پر بود از معجزه همچنان برایم باعث شگفتی است!

ظهر و تصمیم عجله ایه من و تو برای حرکت !

ولی انگار این من و تو نبودیم که تصمیم می گرفتیم و جنب و جوش داشتیم !

به یقین دستی بزرگ سایه سرمان شده بود که تمام کارها و وسایل را برایمان مهیا و آماده می ساخت !

کوله بارمان را بستیم و من خود را اینگونه باور دادم که شاید این سفر، سفری بی بازگشت باشد با طعم شیرین شهادت!

پس باید از همه چیز دل می کندم و تنها به تو دل می بستم

یا حسین (ع).

و این یعنی برای طلب بخشش از تمام آنهایی که حقی بر گردنم دارند بایدوصیت  

نامه ای نیز می نوشتم شاید چندخطی برای یادگاری...

بالاخره بامداد بود که من و همسرم به همراه ماشینمان که یادآور بهترین روزها و  

خاطره هاست برایمان، راهی مرز مهران شدیم.

از زمان حرکت تا رسیدنمان به مقصد، با وجود ترافیک های سنگین در مسیر ایلام اما هیچ گونه خستگی را حس نمی کردیم!!!

در شهر مهران،ماشین را در خانه پیرزنی مهربان گذاشتیم که او نیز ما را با آب و  

سبزه بدرقه نمود.

هوا سرد بود اما تمامی دل هایی که اینجا بود پر از گرمی و شوق وصال بودند...

اما کسانی نیز در این مسیر بودند که امروز می فهمم چون قسمتشان نبود و  

طلبیده نشده بودند،

دیگران را نیز از رفتن به مسیر پیاده روی دلسرد می کردند!

و حتی بارها نیز ما را از ادامه حرکت دلسرد کردند اما من و همسرم تنها به یک  

نقطه فکر میکردیم و آن هم رسیدن بود حتی با هر سختی که بود و صدالبته که  

تمام سختی ها و خستگی های این مسیر از هر عسلی شیرین تر بود برایمان!

تقریبا 2روز را در مسیر پیاده روی با خاطرات بسیاری که برای هیچ کس به جز خودم و همسرم لمس شدنی نیست سپری کردیم...

چشمانم را که باز نمودم روی پلی ایستاده بودیم که گنبد و گلدسته های طلایی  

امام حسین،دقیقا روبرویمان بود...!

حسی را تجربه کردم و اشکی از چشمانم جاری شد که هیچگاه نخواهم توانست  

حتی ذره ای از حالم را بیان کنم چرا که وصف ناشدنی است...

زمین و آسمان کربلا غم داشت!

انگار از خودش شرمنده بود که روزی در این مکان سربریده عزیز زهرا را نظاره گر بوده...!

جاهایی بود که حتی قدم هایم مرا یاری نمی کردند برای گذاشتن قدم بعدی،

پاهایم سست و سنگین می شدند هنگامی که قدم می گذاشتم و به  

یادمی آوردم صحنه ای را که روزی شاید در این مکان امام حسین نیز برای دفاع از  

دین و شرف، قدم برداشته و چه مصیبت ها که نکشیده است...

کنار شط فرات، وقتی نگاهم به این همه آب خیره میشد به پست و ظالم بودن  

شمر و یزید و حرمله فقط می توانستم تاسف بخورم و لعنت بفرستم که چگونه  

توانستند حتی از چند قطره آب دریغ کنند...؟!

آری ؛ هنوز هم زمین و آسمان کربلا غم دارد

غبار دارد و خونین است

و ته قلبم مطمئنم که هیچگاه حال و هوای این دشت پر از بلا بدون غم و غبار  

نخواهد شد!

چرا که همیشه عزادار ظلم ها و ستم هایی است که هرگز از صفحه روزگار محو  

نخواهد شد.

بالاخره من و همسرم به خیابانی رسیدیم که فقط صدای تپش قلب ها در آن حس میشد!

ناباورانه نگاهم به روبرو خیره ماند

همان گنبدی که از روی پل به آن نگاه میکردم

اکنون فقط در چند قدمی من می درخشد!

زرد با سرخ چه ترکیب عجیبی هستند

پرچم و گنبدت ارباب چه دیدن دارد...!

لحظه ای بعد... چه میبینم؟! چه میشنوم؟! اینجا...

اینجا بین الحرمین است...؟!!! قطعه ای از بهشت.

به کدام سو باید نگاه کنم؟!

به حسین مظلوم(ع) یا اباالفضل باوفا(ع)؟!

بار خدایا: اینجا چه خبر است؟! انگار که محشر به پا شده؟!

چه جمعیتی؟! چه هیاهویی؟!

یعنی این همه عاشق و دلباخته؟!

من هم جزیی از این همه عاشقم؟!

یعنی یا حسین، تو خود گوشه چشمی به من نموده ای که من اینجایم؟!

این چه آرامش پر از غمی است؟!

شب اربعین و در بین الحرمین بودن، یعنی: انتهای تمام آرزوهایم!

2ساعت و 40دقیقه در صف ماندن به امید یک لحظه بوسیدن ضریح شش  

گوشه ات،یعنی: روزنه ای پر از امید به فرداها برای من!

دستانم را به ضریحت رساندم و فقط اشک پاسخگوی حالم بود!

چه عظمتی...! به احترام آن لحظات لحظه ای سکوت...

چرا که زبانم قاصر است از بیان اربعینی که در کرب و بلا برایم رقم خورد.

فقط میتوانم بگویم: احساس سبکی و آرامش عجیبی دارم!

می گویند: تا خودش نطلبد حتی طفلی نمی تواند به زیارتش برود!

این یعنی او من و همسرم را طلبید؟!!!

می گویند: آن هایی که با پای پیاده رفته اند، مانند طفلی هستند که تازه از مادر متولد شده و هیچ گناهی ندارد و پاک است!

این یعنی آن احساس سبکی و آرامش به خاطر پاک شدن از گناهانم است؟!

می گویند: چه شجاعتی داشتی که این گونه به کربلا رفتی؟!

و من می گویم: شجاعت یعنی : حسین(ع)، او خود خوب میداند که چگونه از  

زائرانش محافظت کند که حتی دلهره ای از هیچ چیز نداشته باشند!

امروز که می نویسم هنوز هم انگار سفرمان به کربلا خواب و رویا بوده و اگر آن  

عکس ها و فیلم های دو نفره مان نبود شاید هنوز هم خیال میکردم که کنارت  

بوده ایم ولی نه تمام آن لحظات واقعیت بودند.

واقعیتی که هرگز از ذهن من و همسر عزیزم پاک نخواهد شد که کربلا رفتنمان معجزه ای بود غیرمنتظره...!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 دی1393ساعت 0  توسط یاسمن | 

1393/6/6-  ساعت 6 - تالار عرشیا -مصادف با ولادت حضرت معصومه"س". 

این تاریخ و نشانی میعادگاه، خبر از بهترین روز زندگی ام را میدهد؛

روزی که ماهها من وهمسرم برای به واقعیت پیوستن آرزوهایمان در این روز،

تمامی تدارکات را مستقل و یک دل به انجام رساندیم تا روز موعود فرا  

رسید و من مرد رویاهایم را در لباس دامادی و همسرم مرا در لباس  

عروس،نظاره گر بودیم.

لحظه ای سکوت ...

به احترام سپاس از خدایی که همه چیز را به خیر و خوشی برایمان برنامه  

ریزی کرد و مرا به بزرگترین و بهترین آرزویم پیوند زد. 

(( امروز هم که حتی در لباس دامادی می بینمت هنوز هم باورش برایم  

سخت است که تو همسرم شده ای؟!

همان کسی که سال ها، ماهها و فصل ها و ثانیه ها به خاطر نداشتنت با  

همه چیز جنگیدم و چه روزها که اشک از چشمانم جاری شد و حتی با  

خودم قهر کردم برای بودن هایی که عین نبودن بود برایمان.))

ولی امروز همه و همه آنهایی که چه برای رسیدنمان دعا کردند و چه برای  

نرسیدنمان خیال باطل داشتند، مرا در کنار تو با لباس سفید عروس دیدند و  

من و تو چه پر غرور از کنارشان گذر کردیم و روسیاهی شان آنها را شرمنده  

و خجل کرد! 

این روزها که میگذرد بابت تمام گذشته ام و جنگیدنم با ثانیه ها، قهر کردنم  

با خودم و صورت گریانم، خوشحالم!

چرا که آن اشک ها تبدیل به اشک شادی و آن جنگیدن ها و قهرها به  

خوشی و آشتی گره خورده اند و از خدا می خواهم که گره اش کور شود و  

هیچ گاه خیر و خوشی از زندگیمان روی برنگرداند.

آن زمان که با آهنگ " احساس از پویا" در آن جمعیت پر از هیاهوی تالار،  

میان هزاران چشم، رقص دو نفره ای را که ماهها برایش زحمت کشیدیم به  

نمایش گذاشتیم تمام احساس دورنم از لرزش دستان و بدنم موج میزد تا  

شادی وصف ناپذیرم را برای کنار تو بودن بیان کند؛

رقص دو نفره ای که حتی تمام جمعیت تالار را  

به فکر اجبار کرد و به اشک اصرار!

خروج از تالار و آتش بازی، دور زدن در خیابان ها و برف شادی و ورود به باغ  

قصرموج و نورافشانی، شام و تا نیمه های شب ارکست و یه عالمه شادی...

همه و همه جزئی از بهترین خاطرات زندگی ام در این روز فراموش نشدنی را به یادگار گذاشتند.

تا آخر شب که برای وداع با پدر و مادر و با چادر سفید به خانه بخت رفتن و  

شروع زندگی مستقل زیر یک سقف فرارسید؛

در عین خوشحالی غم عجیبی ته دلم موج میزد ولی قانون زندگی اینگونه  

نوشته است.

من و همسرم از پدر و مادر عزیزم تشکر کردیم و به پاس تمام خوبی های  

نگفتنی شان دستانشان را بوسه زدیم و با آب و قرآن و آیینه و خون  

گوسفند به امید روزها و فرداهای روشن، من وهمسرم را بدرقه خانه مان  

کردند.

و امروز آغازگر شروع زندگی مشترک من و همسرم زیر یک سقف شد.

" توکلت علی الله"

زندگی نوشت : برای من، آغاز زندگی زیر یک سقف مشترک با تو،

تویی که ضربان قلبم با نفس هایت میزند،

یعنی: آغاز تولدی دوباره؛

یعنی: آغاز بهاری تازه؛

و یعنی: نو شدن کنار بهترین مرد دنیا.

خداجونم صمیمانه برایت می نویسم:

که سپاسگزاری از تو، سخت ترین کار دنیاست!

چون هیچ کلمه ای را در وصف سپاس از تو لایقت نیافتم!

واژه ها همه در برابر لطف و مهربانی بزرگ تو، خرد و کوچک هستند

ولی از من پذیرا باش:

هـــــــــزاران مرتبه شُــــــــکرت.

چه احساس خوبی دارم پیش تو

قراره چشات همدم من بشه

چقدر خوبه از این به بعد خونمون

میخواد با نگاه تو روشن بشه

تو آغوش تو غرق آرامشم

تو رویای زیبای همیشمی

دارم راه میرم کنارت ولی

برام سخته باور کنم پیشمی

بذار دستتو توی دستای من

تموم غم و اضطرابم بره

تو شبهای زیبای این زندگی

روی شونه های تو خوابم بره

نفس می کشم عطر آغوشتو

برات قلبم و زیر و رو میکنم

تو انقدر پاکی که تو چشم تو

خدارو دارم جست و جو می کنم

یه عمر آرزوی تورو داشتم و

دیگه خواستنت مثل یه عادته

هوای تو پیچیده تو لحظه هام

تو دستات برام اوج امنیته

نگام کردی و عشق توی نگات

مسیر غمو روبه این خونه بست

نمیدونم از زندگی چی بخوام

که هرچی بخوام تو نگاه تو هست...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 شهریور1393ساعت 0  توسط یاسمن | 

هوایی رو که تو نفس میکشی

دارم راه میرم بغل می کنم

تو با من بمون تا ته این سفر

من این ماه و ماه عسل می کنم...

السلام علیک یا ضامن آهو

آری منم، همانی که در آخرین دیدار مجردی ام شما را قسم به جدت دادم و واسطه میان خودم ومخلوقم قرار دادم و انگشتر نگین سبز که برایم بسیار عزیز بود،

در راهت گرو گذاشتم و از مهربانی ات تمنا کردم که ضامن زندگی آرام من و او که برایم عزیزترین است شود.

و شما در اوج ناباوری مرا به حاجت و آرزوی دلم رساندی و تعهد من هم برقرار ماند و نیت برای اولین سفر مشترک متاهلی یا همان "ماه عسل"  

قرعه ای بود که از قبل به نامت تعیین شده بود ای هشتمین ستاره عالم امام رضا"ع".

اردیبهشت را بهترین فصل برای سفر انتخاب کردیم؛

سفری که در آن هم خاطرات گذشته را مرور کردیم و هم برای آینده، قول و  

قرارهایمان را محکم تر ساختیم. 

هیچ گاه اولین نگاه مشترکمان به گنبد طلایی ات و کبوترهای زیبایت و آخرین وداع پر از بغضمان را از یادنخواهم برد؛ 

آن هنگام که دستانت، دستانم را می فشرد و از شدت تپش قلب، سکوت  

اختیار کرده بودیم و تنها زمزمه ای بر لب داشتیم که در انتها به یک حس مشترک می رسید  

و آن هم سپاسگزاری از خدا و هشتمین فرستاده اش بود. 

قدم هایمان هماهنگ و آرام برای سپردن هدیه ناقابلم در برابر لطفت تا  

شاید من و همسرم نیز حتی برای آجری در ساخت بارگاهت سهیم شده باشیم؛

آری همان انگشتر نگین سبز که هدیه کردیم به پیشگاه مقدست.

دلشوره ای شیرین سر بال و پرم هست

هشت آسمان آیینه در دور و برم هست

باران غم هرگز نمی گیرد سراغم

تا مهربانی های تو روی سرم هست

این بچه آهوهای اشکم زنده هستند

تا گوشه های دنج و گرم این حرم هست

شاه خراسانی و دنیا زیر پایت

صدها مفاتیح الجنان در یک دعایت

بالانشین بودی ولی با ما نشستی

رزاق هر سفره، غلامان هم غذایت

غربت کشیدی تا دلی غمگین نماند

هرجور شد ماندی به قربان وفایت

بی تو چه می کردیم اگر اینجا نبودی

بی این همه الطاف بی چون و چرایت

ما چند وقتی می شود باران نداریم

آقا بدون التفاتت جان نداریم. 

نیاز به دو نفره بودنمان کم نشد و ماه عسل طولانی تر شد! 

از مشهد به اکثر شهرهای شمال سفر کردیم تا به مقصدمان کاشان  

بازگشتیم. 

اکنون که می نویسم تبسمی بر لب دارم به یاد مرور خاطراتمان:

هیچ گاه عکس دو نفره مان با لباس های محلی در چالیدره کهنه نخواهد شد؛

هیچ گاه با طناب از روی دریاچه و از روی پل معلقعبور کردن از ذهنم پاک نخواهد شد؛

هیچ گاه شهربازی و هیجان بازی های ترسناک برایم تکراری نخواهد شد؛

هیچ گاه طعم غذاهای دو نفره از ساعت گذشته برایم بی مزه نخواهد شد؛ 

هیچ گاه نمک آبرود و سورتمه و تله کابین و فیلم رازبقا  را از یاد نخواهم برد؛

هیچ گاه گنبد قابوس و شیطنت هایم برای لیدر گروه ماه عسل فراموشم نخواهد شد؛

هیچ گاه مزه دل و جگر خوردن هایی که از من بعید بود و تو با تعجب نظاره گرم بودی را از یاد نخواهم برد؛

هیچ گاه آن قلب ماسه ای کنار دریا که ساعت ها باهم ساختیمش و با صدف ناممان را بر رویش نوشتیم فراموشم نخواهد شد؛

هیچ گاه موتورسواری کنار دریا روی ماسه ها و سرعت رفتن تو را از یاد نخواهم برد؛

هیچ گاه جواهرده، جنگل های گلستان و گیسو و ناهارخوران گرگان فراموشم نخواهد شد؛

قایق سواری، تخمه چلغوز، کادو کردن سوغاتی ها، بندر ترکمن؛ آب گرم رامسر...

همه و همه جزئی از بهترین روزهای زندگی ام را برایم به یادگار گذاشتند

که در کنار تو چه روزها که نمی گذرند...

و بازهم فقط و فقط مدیون محبت های خدا می شوم  و فقط می توانم بگویم :

خدایا هزاران مرتبه سپاس.

خداجونم: واسه این روزای خوب و همه چی هرچی ام سپاسگزارت باشم بازم کمه.

سرتاسر قلبم باید به دست تو تسخیر شه

تو زندگیم جز عشق تو هر حسی بی تاثیر شه

از فکر عمری داشتنت وجود من لبالبه

چون هم تو بی نظیری و هم حس من جاه طلبه

میخوام انقدر نقش من تو زندگیت پررنگ شه

که وقتی پلک میزنی دنیات واسم دلتنگ شه.

پی نوشت: عسل ترین ماه، عسل ترین زیارت، عسل ترین عشق.

دل نوشت: همسرم، کنار تو همه ماهها که هیچ،همه ثانیه ها عسل است.

آرزو نوشت: هیچ گاه فراموشم نمیشه که "لیلة الرغائب" شب آرزوها در  

مشهد الرضا کنار مرد آرزوهام به صبح رسید.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 اردیبهشت1393ساعت 0  توسط یاسمن | 

بی مقدمه سلام به دنیای مجازی و وبلاگم؛

وبلاگی که واسه من یادآور بهترین لحظه ها و یا شایدم غم انگیزترین روزها و خاطره ها باشه!

اما آخرین خاطره ای که از * بی تو هرگز* (وبلاگم), واسم به یادگار موند؛

گره خوردن همیشگیه من و تو بود که البته الان دیگه شدیم : ما.

هفت سال پیش

مرد هفت حرفی آرزوهای من

از آسمون هفتم

خیلی بی هوا و اتفاقی رسید...!

هفت سال گذشت

و بماند که واسه هردمون چقدر خنده و گریه, قهر و آشتی, تلخی و شیرینی, تجربه و پیشرفت

و خلاصه کلی خاطره و یادگاری به جا گذاشت

واسه  این روزای کنارهم بودنمون...

حالا خوب میفهمم که :

دست خدا بالاترین دست هاست

و

تقدیر و سرنوشت

زندگیمو کنار مردی که برای من ایده آل ترین و بهترین مرد دنیاس رقم زد.

اما وصال ما خاص ترین پیوند شد!!!

چرا که " عاشق" بودنمون به خیلیا ثابت شد مخصوصا به خودمون.

شاید این اثبات لازم بود چون :

واسه رسیدنمون روزها, ماه ها و فصل ها

انتظار کشیدیم...

اونم یه انتظار پر از غم و دلتنگی و بلاتکلیفی

و بالاخره خدا " قشنگ ترین معجزه زندگی من و همسرم " رو بهمون هدیه داد!

و ما تصمیم داریم که تا ابد از این هدیه محافظت کنیم تا مبادا گرد و غباری به روش بشینه.

اما این تنها هدیه ایه که بعد از گذشت چندین ماه از ازدواجمون

هنوزم هردمون نتونستیم باورش کنیم

و

در اوج ناباوری و شادی وصف ناپذیری

لحظه هارو کنارهم سپری می کنیم...

ازدواج , تنها پیوند زمینی است که در آسمان ها بسته می شود

و من از همان خدای آسمان ها و زمین خواستارم:

سال ها در کنار همسرم همراه با سلامتی , آرامش, سعادت و خوشبختی و عاقبت به خیری زندگی کنیم.

(آمــــــین)

پی نوشت:

خداجونم : فقط میتونم بگم:

یه عالمه ممنونتم و مدیونتم

واسه همه خوبیات و مهربونیات.

(شکــرت)

+ نوشته شده در  سه شنبه 1 بهمن1392ساعت 0  توسط یاسمن | 
 

قلبم در سینه بی قرار است برای دیدنت شمارش معکوس را آغاز کرده تا به تو برسد و آرام گیرد درکنار تو ... همین که حس میکنم فردا این لحظه کنار توام ، زانوان لرزانم به آرامش، رضا مى‏دهند! اینکه چقدر اتقافی قرار شد بیام به پابوست ، حال و هوای چشامو بارونی میکنه ! چون : شرمنده ی مهربونیت میشم که منو لایق ستایشت دونستی ! یا ضامن آهو، به ضریحت که چشم مى‏دوزم، رازى میان زمزمه‏هاى من با تو از نگاهم جارى است ... دستم را می گذارم روی مرزی ترین نقطه وجودم  یک حس گمشده آهسته شروع می کند به جوانه زدن... سلام می کنم چشمم مست تماشای گنبد طلا می شود... بو می کشم تا ریه هایم پر شود از عطر حضور نگاه مهربانت امام رضا ؛ و احساس تازگی، اندیشه های خسته ام را فرا می گیرد... زیر لب زمزمه می کنم :  یا ضامن آهو یا غریب الغربا حواست به من هست؟ دلم را جا میگذارم در حرم و گره اش میزنم به ضریح امام رضا... چرخ می خورم و سرگردانی ام را نظاره می کنم روی گنبد و گلدسته ها. چرخ می خورم و بی قراری ام از ایوان می گذرد و بند می شود به پنجره فولاد. چرخ می خورم و تشنگی ام در حوالی سقاخانه پرسه می زند. چرخ می خورم مدام و کبوتر آرزوهایم بال‌بال می زند. من همان آهویم که غریبانه نگاهش را به دستان اجابت تو دوخت، و من هنوز آه می کشم و هنوز چرخ می‌خورم و هنوز چشمم به گنبد و گلدسته هاست و هنوز تو ضامن تمام آهوان غریبی. بی پناهم ، خسته ام ، تنها ، به دادم ميرسی ؟ گر چه آهو نيستم ، اما پر از دلتنگيم ضامن چشمان آهوها ، به دادم ميرسی ؟ از كبوترها كه ميپرسم ، نشانم ميدهند گنبدو گلدسته هايت را ، به دادم ميرسی ؟ من دخيل التماسم را به چشمانت بسته ام هشتمين دردانه ی زهرا (س) به دادم ميرسی ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه 22 بهمن1391ساعت 17  توسط یاسمن |